Thursday, June 06, 2002

حس بدی دارم! خوب که �کر می کنم هیچ دلیلی ندارد که حس بدی داشته باشم ولی خوب دارم دیگه. کاریش هم نمی تونم بکنم. از بچگی وقتی تو مدرسه نمره های کم می گر�تم تو خونه خیلی محترمانه بدون اینکه دعوایی چیزی راه بندازن بهم یاد آوری می گردند که: "پسر خالت رو نگاه کن، ببین چه نمره هایی می آره. تازه نص� امکاناتی رو هم که تو داری نداره" کار من �قط این بود که این و اون را نگاه کنم و ببینم که با وجود این که امکاناتشون خیلی از امکانات من کمتر است، ولی چه کارهایی که انجام نمیدن. تو کتاب �ارسی یک شعری بود که الان یادم نیست چی بود ولی معنیش این می شد که قیاس کردن کار آدمهای نادان است. کارم به اینجا رسیده بود که این بیت رو ح�ظ کرده بودم و منتظر بودم که با یکی مقاسه ام کنند تا من هم شعر رو بخونم و حسابی دق دلیم رو در آرم. خدا این نگاه کردن را از پدر مادر های ما نگیره، اگر نبود چطوری می خواستند بچه هاشون را بزرگ کنند.

راستش رو بخواهید من که تو زندگیم مدام در حال نگاه کردن این و آن بودم. (و نا گ�ته نماند که هنوز هم هستم. �قط سوژه ها عوض شده و کسایی که می گن نگاه کن) چند سالی که گذشت و �همیدم تو چه خرابه و جاکش آبادی زندگی می کنم، هوس تحصیل در خارج از کشور به سرم زد. البته تحصیل یک بهانه بود برای اینکه بتونم �لنگ رو ببندم. تو همین �کر ها بودم و با شوق و ذوق از معایب کشورم و محاسن تحصیل در جایی مثل آمریکا صحبت می کردم که یکهو متوچه شدم بازم باید نگاه کنم. تا ته داستان را خواندم. البته �کر نکنین که اینبار هم باید به پسر خالم نگاه می کردم. نه. این بار باید به جوان های کشور های بدبخت تر از خودمون نگاه می کردم و متوجه می شدم که دارم توی بهشت زندگی می کنم. باید به بچه های ا�غانی نگاه می کردم که با چه بدبختی ای باید بلن شن بیان ایران خدمون و .... البته اون موقع امکانات کم بود و مثل حالا نبود که �لسطین و این همه جاهای خوب خوب برای نگاه کردن داشته باشیم. ولی خوب همونا هم کارشون رو راه می انداخت.

وقتی هم که شروع به کار کردن کردم، هر از گاهی که از شرایط بد خودم و نبودن امکان پیشر�ت و اینها صحبت می کردم باز باید جوان های هم سن و سال خودم در �امیل رو نگاه می کردم و متوجه می شدم که وضع من از همه اونها بهتر است و اگر هم متوجه نمی شدم. متوجهم می کردن! البته من از اونجایی که خیلی خنگم- و شما حتما خودتون تا الان از اون قاب خالی بالای ص�حه که هنوز نتونستم عکسش رو بیارم پی به این موضوع برده اید – هنوز یاد نگر�تم کی باید به نامو�ق ها نگاه کنم و ب�همم که من چقدر در مقایسه با اونها مو�قم و کی باید به مو�ق ها نگاه کنم و یاد بگیرم که من هم باید مثل اونها مو�ق باشم. تازه من امکاناتم هم که بیشتره. این رو یادتون نره که خیلی مهم است.

داشت یادم می ر�ت که از حس بدم گ�تم. آره، اشکال کار این شده که الان خودم اتوماتیک شدم. دیگه نیازی ندارم که کسی بهم بگه باید نگاه کنم. خودم زود نگاه می کنم. مثلا تا �کر می کنم یکم تلاشم رو زیاد کنم و پول بیشتری در بیارم تا زندگی بهتری داشته باشم، �وری یادم می ا�تد باید به اولین گدایی که سر چارراه دیدم خوب نگاه کنم تا ب�همم چه زندگی خوبی دارم. تازه رادیو و تلویزیون هم همش همین رو می گه و ط�لی پدر مادرم اشتباه نمی کردن. از صبح تا شب اخبار بدبخت ترین کشور های دنیا و گداترین مردم های دنیا را پخش می کنن و یاد آوری می کنن که ما چقدر خوشبخت و پولدار هسیتم و ازمون می خوان که در جشن های نیکوکاری شرکت کنیم و شادی هامون را یا دیگران قسمت کنیم. چند وقت پیش ها هم که خونه ی یکی از �امیل هامون ر�ته بودم دیدم که تلویزیون جام چم ایران هم که در برنامه هاش همش کسایی که ر�تن خارج از کشور زنگ می زنند و می گند که چه گهی خوردند که از ایران ر�تن و دچار ا�سردگی شدن و اون شادی ای رو که تو ایران داشتن دیگه ندارند و طبیعتا نمی تونن با کسی تقسیمس کنن. خلاصه این که ما این جا خیلی خوشبختیم و اگر کسی خواست بیاد اینجا تا شادیمون را باهاش قسمت کنیم و این حس بد هم اگه گه گاه پیش میاد مال این است که هنوز یاد نگر�تیم کجا را باید نگاه کنیم و این هم در اثر خنگی است. ولی اگه خوب نگاه کنیم می بینم که خیلی ها از ما خنگتر هستند و تازه بعضها اصلا دیوونه اند و در ضمن امکانات ما هم از امکانات اون ها بیشتر است.