Thursday, June 13, 2002

پماد ولی

رادیو گوش می دادم که شنیدم یکی از شنوندگان زنگ زد و شروع کرد به ناله از اینکه اجاره خانه ها بالاست و حقوق ما ک�ا� زندگیمان را نمی دهد و خواست که به صاحب خانه ها تذکر دهند رعایت انصا� را بکنند. گوینده برنامه در چواب در آمد که بله واقعا من درد شما و امثال شما عزیزان را درک می کنم و من هم مثل شما اجاره نشین هستم و نمی دانم ما باید برای ر�ع این مشکلی که هرروزه گریبان گروه جدیدی از هموطنان را می گیرد به کدام نهاد یا سازمانی مراجعه کنیم. برای لحظه ای تعجب کردم! چطور شده که گوینده به جای این که جواب یارو را با چرندیات بده داره حر� حساب می زند؟ چطور به خود مردم حواله نشد؟ آخه هر چی باشه ما عادت داریم شادی هامون رو قسمت کنیم. مجری ادامه داد: بله، من واقعا نمی دانم باید به چه نهادی مراجعه کرد و جلوی این عده آدمهای �رصت طلبی را که هر روز بیشتر می شوند و خانه های کلنگی را از نو میسازند و بعد با قیمت های گزا� می �روشند یا اجاره می دهند گر�ت. خیالم راحت شد. دیدم نه بابا این می خواهد بره به نهاد شکایت کند که چرا مردم آپارنمان هاشون رو سر قیمت اصلی اجاره می دن و نمیان شادیشون رو قسمت کنن. قصد این رو نداره که به نهادی مراجعه کنه که حقوق این بدبختی رو دوجا کار می کند و هنوز نمی تونه از پس اجاره خونه بر بیاد بالا ببرن با تسهیلاتی براش �راهم کنند. آخه شما نمی دونید مردم ایران انقدر مهربونن که همه مشکلات را خودشون حل می کنن و اگر اجاره خونه گران است، مالک باید از حقش بگذرد. مردم ما هیچو�ت دلشون نمی خواهد برای مسوولین مملکت مزاحمتی و با مسوولیتی ایجاد کنن. ولی در آخر خانم گوینده حر� خیلی قشنگی زد که �کر می کنم همه درد های مستاجر را از بین برد. گ�ت: منو ببخشید که نتونستم به اندازه روغن ولی (ما بچه بودیم می گ�تین پماد ولی و برای سوختگی است�اده می کردیم) برای دردهای شما م�ید باشم!!!

Tuesday, June 11, 2002

دزدی یا ...

اولا این که این چند روزی که ننوشتم به دلیل تنبلی نبود که چشمتون روز بد نبینه خیلی بی حوصله بودم. امروز توی خیابان در حال قدم زدن بودم که با صحنه بسیار حیرت انگیزی مواجه شدم. در تهران همانطور که می دانید هر کجا شهرداری میدانی می سازد چهارتا گل و گیاه هم وسطش می کارد و دو تا چراغ هم روشن می کند اون وسط و دیگه �کر می کند شاهکار خدمت یه مردم را انجام داده. ساعت حدود نه ونیم شببود و هوا کاملا تاریک شده بود. یک مرد جوان با ظاهری نسبتا آراسته در کنار یکی از همین میدان ها موتور خود را متوق� کرد، آن را درست در کنار جدول میدان پارک کرد و پیاده شد. بد نیست اشاره کنم که میدان خیلی شلوغ بود و موتور باعث زیاد شدن ترا�یک هم شد که موتورسوار هیج اهمیتی نداشت. به وسط میدان ر�ت، سرپوش یکی از چراغ ها را باز کرد و خیلی راحت با یک لنگ لامپ آن را باز کرد و برداشت. بعد هم خیلی خونسرد سرش را پایین انداخت و آمد سوار موتورش شد و ر�ت. البته من نمی دانم شاید این آقای موتورسوار لامپ اتاقش سوخته بوده و اون موقع شب هم که همه لامپ �روشی های سر راهش بست بوده یا شاید هم زنش گ�ته بوده لامپ بخره و اون یادش ر�ته بوده و از ترس کتک این کار راه کرده. بهر حال این هم برای خودش روشی است ، هرچند که من تا حالا این مدلیش رو ندیده بودم.

Thursday, June 06, 2002

حس بدی دارم! خوب که �کر می کنم هیچ دلیلی ندارد که حس بدی داشته باشم ولی خوب دارم دیگه. کاریش هم نمی تونم بکنم. از بچگی وقتی تو مدرسه نمره های کم می گر�تم تو خونه خیلی محترمانه بدون اینکه دعوایی چیزی راه بندازن بهم یاد آوری می گردند که: "پسر خالت رو نگاه کن، ببین چه نمره هایی می آره. تازه نص� امکاناتی رو هم که تو داری نداره" کار من �قط این بود که این و اون را نگاه کنم و ببینم که با وجود این که امکاناتشون خیلی از امکانات من کمتر است، ولی چه کارهایی که انجام نمیدن. تو کتاب �ارسی یک شعری بود که الان یادم نیست چی بود ولی معنیش این می شد که قیاس کردن کار آدمهای نادان است. کارم به اینجا رسیده بود که این بیت رو ح�ظ کرده بودم و منتظر بودم که با یکی مقاسه ام کنند تا من هم شعر رو بخونم و حسابی دق دلیم رو در آرم. خدا این نگاه کردن را از پدر مادر های ما نگیره، اگر نبود چطوری می خواستند بچه هاشون را بزرگ کنند.

راستش رو بخواهید من که تو زندگیم مدام در حال نگاه کردن این و آن بودم. (و نا گ�ته نماند که هنوز هم هستم. �قط سوژه ها عوض شده و کسایی که می گن نگاه کن) چند سالی که گذشت و �همیدم تو چه خرابه و جاکش آبادی زندگی می کنم، هوس تحصیل در خارج از کشور به سرم زد. البته تحصیل یک بهانه بود برای اینکه بتونم �لنگ رو ببندم. تو همین �کر ها بودم و با شوق و ذوق از معایب کشورم و محاسن تحصیل در جایی مثل آمریکا صحبت می کردم که یکهو متوچه شدم بازم باید نگاه کنم. تا ته داستان را خواندم. البته �کر نکنین که اینبار هم باید به پسر خالم نگاه می کردم. نه. این بار باید به جوان های کشور های بدبخت تر از خودمون نگاه می کردم و متوجه می شدم که دارم توی بهشت زندگی می کنم. باید به بچه های ا�غانی نگاه می کردم که با چه بدبختی ای باید بلن شن بیان ایران خدمون و .... البته اون موقع امکانات کم بود و مثل حالا نبود که �لسطین و این همه جاهای خوب خوب برای نگاه کردن داشته باشیم. ولی خوب همونا هم کارشون رو راه می انداخت.

وقتی هم که شروع به کار کردن کردم، هر از گاهی که از شرایط بد خودم و نبودن امکان پیشر�ت و اینها صحبت می کردم باز باید جوان های هم سن و سال خودم در �امیل رو نگاه می کردم و متوجه می شدم که وضع من از همه اونها بهتر است و اگر هم متوجه نمی شدم. متوجهم می کردن! البته من از اونجایی که خیلی خنگم- و شما حتما خودتون تا الان از اون قاب خالی بالای ص�حه که هنوز نتونستم عکسش رو بیارم پی به این موضوع برده اید – هنوز یاد نگر�تم کی باید به نامو�ق ها نگاه کنم و ب�همم که من چقدر در مقایسه با اونها مو�قم و کی باید به مو�ق ها نگاه کنم و یاد بگیرم که من هم باید مثل اونها مو�ق باشم. تازه من امکاناتم هم که بیشتره. این رو یادتون نره که خیلی مهم است.

داشت یادم می ر�ت که از حس بدم گ�تم. آره، اشکال کار این شده که الان خودم اتوماتیک شدم. دیگه نیازی ندارم که کسی بهم بگه باید نگاه کنم. خودم زود نگاه می کنم. مثلا تا �کر می کنم یکم تلاشم رو زیاد کنم و پول بیشتری در بیارم تا زندگی بهتری داشته باشم، �وری یادم می ا�تد باید به اولین گدایی که سر چارراه دیدم خوب نگاه کنم تا ب�همم چه زندگی خوبی دارم. تازه رادیو و تلویزیون هم همش همین رو می گه و ط�لی پدر مادرم اشتباه نمی کردن. از صبح تا شب اخبار بدبخت ترین کشور های دنیا و گداترین مردم های دنیا را پخش می کنن و یاد آوری می کنن که ما چقدر خوشبخت و پولدار هسیتم و ازمون می خوان که در جشن های نیکوکاری شرکت کنیم و شادی هامون را یا دیگران قسمت کنیم. چند وقت پیش ها هم که خونه ی یکی از �امیل هامون ر�ته بودم دیدم که تلویزیون جام چم ایران هم که در برنامه هاش همش کسایی که ر�تن خارج از کشور زنگ می زنند و می گند که چه گهی خوردند که از ایران ر�تن و دچار ا�سردگی شدن و اون شادی ای رو که تو ایران داشتن دیگه ندارند و طبیعتا نمی تونن با کسی تقسیمس کنن. خلاصه این که ما این جا خیلی خوشبختیم و اگر کسی خواست بیاد اینجا تا شادیمون را باهاش قسمت کنیم و این حس بد هم اگه گه گاه پیش میاد مال این است که هنوز یاد نگر�تیم کجا را باید نگاه کنیم و این هم در اثر خنگی است. ولی اگه خوب نگاه کنیم می بینم که خیلی ها از ما خنگتر هستند و تازه بعضها اصلا دیوونه اند و در ضمن امکانات ما هم از امکانات اون ها بیشتر است.

Friday, May 31, 2002

دویست سال پیش هم بله!!!!



در اخبار بی بی سی آمده است که: يکی از نوادگان قاجار لباس های به ميراث مانده اجداد خود را به معرض �روش گذاشته و از سر ات�اق در جيب يک شنل زنانه يک نامه عاشقانه و يک سکه پيدا شده است که گويا حدود 200 سال در آن جا خوش کرده بوده است بی آنکه کسی به آن دست بزند. نامه تاريخ ندارد اما سکه که نقش شير و خورشيد و تاريخ 1219 را دارد که به يقين تاريخ قمری است که در آن زمان در ايران رسميت داشته است. به اين ترتيب قدمت نامه را هم می توان حدس زد. اکنون سال 1423 قمری است. نامه با ابياتی آغاز می شود که مرد عاشق با کمی دستکاری در مصرع آخر نام معشوق را هم در آن آورده است:

بنويس دلا به يار کاغذ
ب�رست به آن نگار کاغذ
نه سيم و نه زر نياز داری
پس گلپر خانم جان تو به جهان چه کار داری


پس از اين دو بيت مرد عاشق نوشته است: "حاجی همه چيز دارد. حاجی متمول است. حاجی تو را دوست دارد. تو حاجی را دوست می داری؟ حاجی ملک دارد، کاروانسرا دارد، حاجی باغ دارد، حاجی خوشگل است. 36 دندان پهلوی همديگر دارد. تمام جا به جاست. وقت آب خوردن گلويش معلوم است. اگر به حاجی مايلی آن وقت مادر منوچهر را طلاق می دهم." {بیچاره مادر منوچهر!}
در قسمتی از نامه هم حاجی از معشوق گله کرده که چرا جواب نامه قبلی او را نداده است. پشت نامه هم نوشته است " خدمت حضور محترم عليه عاليه خانم گلپر".

خلاصه خانمها یادشون باشه اسم پسراشون را منوچهر نگدارند!




Tuesday, May 28, 2002

مثل اینکه خنگ تر از این حر�ام!!! کمک !
خدایا من چقدر خنگم. اون بالای ص�حه سمت چپ را می بینید. قاب یک است است ولی عکسش توش نیست. هر چقدر هم بگین از هوست های مختل� است�اده کردم بازم نمیاد. این ورژن جدید �رانت پیج هم که هر چه یونیکد تو ص�حه است �ارسی می کند و موقع پیست کردن همان ها رو تحویل می ده و کار رو خرابتر می کند. حالا می خواهم عکس را اینجا بگذارم اقلا ببینید چیه!! البته اگر بشه! شاید باز هم نیاد.



Saturday, May 25, 2002

خر بيار و باقالی بار کن

خیلی وقت ها یه چیزهایی رو آدم انقدر شنیده که راحت می تونه ازش به جا است�اده بکند ولی اگه بخواهد معنی دقیقش رو بگه توش می مونه. مثلا همین خرو بیار و باقالی را بارکن. من این مثل را خیلی شنیده بودم ولی هیچ وقت نمی دونستم اصل داستان چی بوده، تا این که یکی از دوستان برام تعری� کرد. گ�تم شاید بد نباشه اینجا بیارمش.

می گویند مردی مقدار زیادی باقالا داشت، آنها را روی زمین ریخته بود و خودش هم کنارشون خوابیده بود. دزدی سر رسید و خواست تا مقداری از باقالا ها را در کیسه ای بریزد و ببرد که ناگهان صاحب باقلا بیدار شد و شروع به داد و بیداد کرد. دزد که این را دید یقه صاحب باقالا را گر�ت و گ�ت: من می خواستم یه خورده از این باقالی را ببرم ولی حالا که این طور شد هم تو را می کشم و هم همه باقالا را می برم. مرد که این را شنید �کری کرد و گ�ت: می دونی چیه؟ اصلا خرت را بیار و باقالا را بار کن.

با معذرت از اینکه آخر هم نتونستم تصمیم بگیرم بقالا بنویسم یا باقالی!!

Tuesday, May 21, 2002

گل و بلبل

من �کر می کردم �قط خود ایران است که مملکت گل و بلبل است اما انگار وبلاگستان ایرانی هم گل و بلبل است! این واقعا چه ا�تضاحی است که به راه ا�تاده است! به هم �حش می دهند، وبلاگهای هم را هک می کنند.... با خودم �کر می کنم تو این آش�ته بازار اگر ننویسم بهتر است. هرچند که چیز خاصی هم نمی نویسم.

من اصولا خیلی اهل خواندن وبلاگها نیستم چون وقتم اجازه نمی ده. یک تعداد معدودی از وبلاگها را می خوانم. برای همین از همه این داستانهای براه ا�تاده بی اطلاع بودم و از این به قول برخی باند بازی یا هر چی که اسمش است. ولی از چند چیز واقعا ناراحت شدم: اولیش هنگامی بود که خبر هک شدن آزاده سپری را شنیدم. هک کردن هیچ دردی را دوا نمی کند. دوم اینکه گدشت اون زمانی که نویسنده ها �لان کلاه را می گذاشتند سرشان و �لان لباس را می پوشیدند. دیگر آن زمان نیست که هر کس بخواهد ادعای هنرمند بودن بکند، مو بلند کند و خود را به شکل ابلهان بیاراید، هرچند که در ایران هنوز هم مد است. غرور بی جا خیلی بد است. ژست بیجا بدتر. با اسم چهار تا نویسنده و شاعر معرو� دنیا را ردی� کردن به جایی نمی رسیم و چیزی بر ما ا�زوده نمی شود. لازمه نویسنده خوب بودن مغرور سخن گ�تن و ادعا کردن نیست.چرا ما ایرانی ها هنوز یاد نگر�تیم با هم حر� بزنیم؟ هرجا کم میاریم زود شروع به داد و بیداد می کنیم. خیلی زشته. همه بدبختیهامون مال همین چیزهاست. .